شروع سال 1401
-
تاریخ: 1401/2/18 ساعت: 0:24
یه حسی از بچگی داریم که سال نو میشه، زمین زنده میشه، لباس نو میپوشیم و تصمیمای جدید! بهترین وقته برای تغییرات مثبت. همین الان که میخاستم سیاه و ناامید بنویسم که سال هم نو شد و هیچی عوض نشد! ینی نمیشه ، خب قرار نیست بشه. آدما اخلاقای بدشونو با خودشون میارن سال جدید، هیچ فرقی بین آخرین ثانیه ی سال قبل...
دکتر روان پزشک
-
تاریخ: 1401/2/18 ساعت: 0:24
خیلیا اطلاع دارن، یعنی دقیقا همه کسانیکه منو از نزدیک توی دنیای واقعی میشناسن میدونن مدتی درگیری بیماری روحی روانی بودم در حدیکه بیمارستان بستری شدم، خب خیلی اوضاع دراماتیک بود و از کنترل من خارج شده بود. چند هفته پیش دوستم پیام داد که بیماری مادرش عود کرده و توی تعطیلات سال نو هستیم و دکترش هم نیست...
آخره آذر
-
تاریخ: 1397/10/30 ساعت: 3:16
علی رغم اینکه هنوز آذره ولی کاملا زمستون شده و شب یلدا با اومدنش همه رو زمستونی کرده و چه فصلی باشکوه تر از زمستون که بنده افتخار دادم چشم به جهان بگشایم در اوشون :-)) خودراضی طوری. حالا چون امشب مهمو
روزهاي زمستاني
-
تاریخ: 1397/10/30 ساعت: 3:16
زندگی ارزششو داره. این حرفو قاطعانه میخوام برای اولین بار بزنم. به درگاه الهی معترفم که می ارزه یکبار زندگی کنی، تجربه کنی، نفس بکشی و شاد باشی و حتی غمگین بشی. هزار جور حس آفریده شده که تو می ارزه تج
خاطرات سفير
-
تاریخ: 1397/10/30 ساعت: 3:16
_منجی ظهور میکنه، اون همه چی رو تغییر میده. اونایی رو که مسبب گمراهی و بدبختی مردمن رو از بین میبره. مردم طعم دین داری رو میچشن. اون میاد برای ایجاد وحدت و رهبر همه ی ما میشه... اینها چند جمله ای بودن
بهار آمد
-
تاریخ: 1397/1/25 ساعت: 14:03
بهار اومد و سال نویی دیگر ! هیچیش شبیه سال تحویل نبود والا، همسری رفته مناطق زلزله زده برای کمک برای ساخت و ساز و هرچند دوریش سخته ولی خودم اجازه دادم بره. سال جدید خوبی برای همه آرزومندم و پر روزی :-) پر از خنده و عشق
و اما...1397
-
تاریخ: 1397/1/25 ساعت: 14:03
1. دیروز پریروز که داشتیم خونوادگی میرفتیم سینما تا "به وقت شام" حاتمی کیا رو ببینیم، داخل ماشین با صدای بلند به همه گفتم که اگه من پسر شده بودم حتما خواننده یا شایدم مداح میشدم و البته خدا رحم کرد:-)) 2. یکم پریشونم، خیلی وقته دغدغه دارم که یه کاری انجام بدم این احساسِ بیهودگی و مفیدنبودن داره بدجو...
بانجي جامپينگ
-
تاریخ: 1397/1/25 ساعت: 14:03
اولین خریتی که در ابتدای دهه سی زندگیم انجام دادم پریدن از ارتفاع پنجاه متری زمین بود!!! تا قبلش فکر میکردم خیلی باحال و پرهیجانه که البته پرهیجان بود ولی اصلا باحال نبود، در اولین قدم که زمینو زیر پام حس نکردم به غلط کردن افتادم :-)) بعید میدونم باز بپرم.
غذانخوري
-
تاریخ: 1396/8/19 ساعت: 16:25
از روزاییکه غذا نمیخورم بگم :-) همین دیگه! اساساً تنها باشم از گرسنگی میمیرم الان برنامه ی نود داره پخش میشه و الکی تلویزیون برا خودش روشنه و علیرضا منصوریان و فرودسی پور دارن بحث میکنن و اصلا نمیدونم برای چی دارن اینقد حرف میزنن! خب مهم ام نیست چون برای اینکه یه صدایی تو خونه باشه روشنه. خلاصه که ی...
انتظار تو و بي تابي رو خيلي دوست دارم
-
تاریخ: 1396/8/19 ساعت: 16:25
آدم دمِ رفتن دلشوره میگیره ... تقریبا یک هفته است قراره برگردیم و البته به سبک همیشه هنوز نیومدیم و البته بازم شاید یکشنبه بیایم، این دفعه کاملا قراره بیایم یعنی همسری بعد از یکسال تقریبا میاد و اینم خب جک میشه! چون بازم میخاد برگرده ولی این دفعه بر
يكم شعر
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 22:47
یقین دارم توهم من راتجسم میکنی گاهی به خلوت با خیال من تکلم میکنی گاهی هر آن لحظه که پیدا میشوی از دور مثل من به ناگه دست وپای خویش راگم میکنی گاهی چنان دریای ناآرام و توفانی، تو روحم را اسیر موج های پر تلاطم میکنی گاهی دلم پرمیشود ازاشتیاق وخواهشی شیرین در آن لحظه که نامم را ترنم میکنی گاهی همه شعر...
خلوت زدايي
-
تاریخ: 1396/6/15 ساعت: 16:43
مابینِ صحبتهای دوستانه ی من و زهرا بود که یکدفعه گفت، گفت که خاطرش است که روز عرفه ی آن سال تو از کلاس بیرون رفتی برای دعا. نمیدونم چرا این حرفی که از زهرا شنیدم اینقد رو مخم رفته؟ فکر میکردم این یه رازه! نمیدونستم غیر از خودم کسی هم میتونسته با خبر بشه؟ یعنی البته درست هم یادم نیست که به کسی گفته ب...
تهرانِ عزيزم
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 13:50
هیشکی نمیبینه بعد از تو میپاشم پر میشم از خالی دیگه نمیتونم شکل خودم باشم آینده مو بی تو ندیده میفروشم میترسم از دوریت ... از اینکه برداری دستاتو از دوشم . . : آهنگ (بیست و یک روز بعد) مهدی یراحی 1- یه حاله بی حالیم که باشم و بیام و دوتا کامنتو ببینم از بهترین آدمایی که تو عمرم دیدم، دیگه میتونم بد ...
وفق مراد
-
تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 11:48
توقعتو از زندگی که میاری پایین اون موقس که شاهانه زندگی میکنی، درسته که بعضیا اسمشو میذارن الکی خوش! ولی وقتی چشاتو میبندی و به خیلی چیزا فکر میکنی، یعنی تو کسری از ثانیه زندگیت جلو چشمت عبور میکنه اون موقس که یه نفس عمیق میکشی و فقط شکرخدا میکنی لزومی نداره برای کسی توضیح بدی همینکه خودت میدونی چه
همين دور و برا و همين الان
-
تاریخ: 1396/5/6 ساعت: 23:00
خودش برام گفت که خیلی بهش سخت گدشته، خیلی زمان نمیگذره از این داستان. همین دیروز بود. دیروز همین ساعتا بود که تموم شد، دیشبش تموم شده بود ولی درست مثل زلزله که چند ثانیه اتفاق میفته و تا سالها همه دارن خرابیاشو جمع میکنن بود. تشبیه خوبی به زلزله نیست ولی هیچ اتفاق دیگه ای هم به ذهنش نرسید که بهم بگه
زنده باد نسيان
-
تاریخ: 1396/5/6 ساعت: 23:00
کاش جاروجنجال کردن رو بلد بودم، این یه آرزو نیست این فقط یه طعنه به خودمه! اینم میدونم که حالم بهم میخوره از اوناییکه خیلی جاروجنجال میکنن و خیلی شاخ و برگ میدن و از کاه کوه میسازن ولی دیگه منم گندشو درآوردم. اگه میگن که قدیما یه زنهایی بودن که مرداشون هر غلطی میخواستن بکنن و اونا زن زندگی بودن و مث
شنبه شد
-
تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 1:56
با شرایط اخت شدم، کاملا درک میکنم که بشر در طول تاریخ چطوری تونسته خودشو با دشوارترین مسایل وفق بده.شیش ماه زمان خوبیه برای عادت کردن هرچند میگن چهل روز! ولی هر چی مسایل زندگی پیچیده تر باشن برای حل شدن تو ماجرا زمان بیشتر نیازه درواقع ما خودمونو وفق نمیدیم ما فراموش میکنیم ما خسته میشیم از تقلاکردن
روزمره در شام
-
تاریخ: 1396/4/22 ساعت: 4:54
اینجا مثل همه جایی که میتونستم باشم زندگی میکنم، یه فرقهای کوچیکی داره ولی در واقع تو ایرانم اگه بودم همینطوری روزگار سپری میشد که اینجا داره میشه. اوایل مقاومت میکردم و یکم هم لجبازی و یه دندگی و یه حس ناامنی و غریبه بودن که همه اینها با هم قاطی بشن یه فاطمه ی بداخلاق و غرغرو میسازن ولی کم کم عادت
تابستون شد
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 7:37
از بس نیومدم وبلاگ و چیزی ننوشتم ازش خجالت میکشم و حتی اون قولی که به خودم دادم که دیگه اینجا حرف نزنم و فقط شعر و ور بگم هم یادم رفته مثلا و ترجیح میدم تو همین خونه خرابه ی خودم خط خطی کنم. راستی چرا عین کش شلوار میمونم؟ هر جا میرم باز برمیگردم سرِ خونه ی اولم! دارم فکر میکنم کنم کن اگه درست تخمین
مرغ بدون برنج پختم :/
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 7:37
روزها و ساعتها همیشه اونقد بد و زجرآور نیستن قطعا. نمیدونم چه مرضی هست که هر وقت از روزگار به تنگ میام همون موقعم گذر به بلاگ میفته. ایندفعه خیلی دیگه از خودم حرصم گرفت، الان اومدم که ثبت کنم، همه چی خوبه و خیلی وقته به فرازونشیبا عادت کردم و فقط کافیه چند ساعت بخوابم تا همه چیو فراموش کنم، فراموش ک