ده دقیقه مونده به ساعت شش صبح، بیدارم و در سکوت خونه کارهای عقب افتاده رو سروسامون میدم. ظرفارو جمع میکنم، غذارو میذارم تو یخچال، زباله هارو میذارم نزدیک در ، ... آنلاین رومیزی میخرم ، از اینستاگرام کیف میخرم ... ازین جور کارا که تو روشنایی روز بخاطر حجم زیاد شلوغیا معمولا یا نمیرسم یا فراموش میکنم. سعی میکنم خبر نخونم و فقط اگه پیامی اومده چک کنم. از خودم در برابر گزارشها مراقبت میکنم. پ.ن: کجای تاریخ هستیم؟ چی میشه؟
برچسب:
نویسنده: پویان رحیمی

زمان میگذره و روزا پشت هم ردیف میشن، اینم از آخرین روزهای سی و هشت سالگی. شلوغ و پراسترس، کلی مسئولیت روی دوشمه که خوب میدونم تصمیمای الانم میتونه روی کیفیت زندگی فرزندانم در آینده تاثیر بذاره. حرفی ندارم برای گفتن، همه چی توی سرمه و برای بیانش جونی ندارم تا کلمه هزینه کنم. فقط خداحافظ 38 سالگی ، تو برام باارزش بودی، آدم عزیزی رو بدست آوردم و از دستشم دادم توی همین یکسال.
برچسب:
نویسنده: پویان رحیمی
برچسب:
نویسنده: پویان رحیمی
برچسب:
نویسنده: پویان رحیمی

خیلی وقته هیچ جایی هیچ چیزی ننوشتم، حتی دیگه کانال تلگرامی هم ندارم که دلی دلی چیزی بنویسم. ده روزه اثاث کشی کردیم ازون خونه بعد از هفت هشت سال بلند شدیم ، بماند که بار تمام کارا رو دوش خودم بود.
خب رشته کلام پاره پوره شد ، یادم نیست چی میخاستم بگم
فقط چه خوب شد پارسی بلاگ اومد بالا، چند باری تلاش کردم نشده بود.
برچسب:
نویسنده: پویان رحیمی
برچسب:
نویسنده: پویان رحیمی
برچسب:
نویسنده: پویان رحیمی
برچسب:
نویسنده: پویان رحیمی
برچسب:
نویسنده: پویان رحیمی
برچسب:
نویسنده: پویان رحیمی
برچسب:
نویسنده: پویان رحیمی
ميخاستم بيام بگم که زندگي کردن ، خوب زندگي کردن خيلي پيچيدس
همين.
برچسب:
نویسنده: پویان رحیمی
برچسب:
نویسنده: پویان رحیمی
_ راستی قبل از شروع تعریف کردنام یه خبر بدم، برادرشوهرم یه دختر لبنانی گرفت :-)) این تفکره پسرای ایرانی درباره ی دخترای لبنانی خیلی چندش آور و خنده داره برام ، و تنها جمله ایکه میاد توی ذهنم اینه که : ما که با همزبون داریم زندگی میکنیم 90درصد حرفای همو نمیفهمیم خدا بداد اینا برسه خخخ ، حالا برای مراسم عقد و آشنایی بیشتر احتمالا تا ده روز آینده مام میریم دیاره اعراب و دیدارم از نزدیک با جاری عزیزم تازه میشه. خیلی از من کوچیکتره حس مادر به فرزند دارم بهش._ این هفته با برنامه های شلوغش بخیر گذشت، هم سفر دوستانه به قم انجام شد به تورلیدری من :)) هم جشن تولده دختری به همه خیلی خوش گذشت. هنوز بادکنکا روی دیواره ، راضی بودم از همه جزییاتش ، هم کیک خوشمزه و اقتصادی شد، هم شام خوب بود که مامانم اومد زحمتشو برام کشید، به بچه کوچولوهام خوش گذشت. دختری یکم بداخلاقی کرد چون مریض حال بود ولی وقتی بچه داداشم اومد دیگه به عشقش رسید و خیلی گوگولی شد. مهمونا خودمون بودیم و زنونه بود ، میخاستم باباها رو هم بگم ولی برای همسری ماموریت پیش اومد و رفته بود سنندج. تو این شلوغیا بهش میگم داری میری سنندج اونجا حالا شهید نشیا! یجا بهترو انتخاب کن :))
_ سفر قم هم خیلی خوش گذشت ، با بروبچ مجازی رفتیم ، از سال 87 که وبلاگ زدیم با هم آشنا شدیم و هنوز با هم در ارتباطیم، رفتیم خونه ی یکیشون و خیلی ازمون پذیرایی کرد و حسابی خاطره انگیز شد. اینقد برنامه فشرده بود و با بچه تنظیمش سخت بود فقط اون لحظه که داشتیم میدوییدیم که به قطار برگشت برسیم باید ازمون فیلم میگرفتن :)) یجوریایی هیچ گدوم باورمون نمیشد که تونستیم جمع بشیم آخه تعدامون زیاد بود با بچه کوچیکا 12 نفر میشدیم ، رفت با ون فرودگاهی رفتیم ، برگشت ب
برچسب:
نویسنده: پویان رحیمی